یڪ روز برايت تعريف خواهم ڪرد
آن شب ڪہ رفتـے
باران آمد
و من زير باران تا صبح ،،،
خيابان ها را پياده روے ڪردم.
يڪ روز برايت خواهم گفت:
بعد از تو
شب ها از پا درد خوابم نمـےبرد
راستـے:
اصلا شب ها خوابم نمـےبرد.
زندگـے شده بود بيدارےِ الڪے.
يڪ روز برايت تعريف خواهم ڪرد
ڪہ من بين جدايـے و رفتن،
جاودانگيت را انتخاب ڪردم؛
ڪہ تو باشـے و من نتوانم 
هيچڪس را دوست داشته باشم
يڪ روز برايت خواهم گفت
تو بہ من 
يڪ عمر قدم زدن در باران بدهڪارے.
یڪ عمر چاے خوردن در بالڪن.
يڪ روز برايت خواهم گفت:
 من ايستادم و گريہ نكرده ام
ڪہ نشود برگردے
یڪ روز خواهم گفت
ڪہ هيچ وقت نخواستہ ام برگردے
چون مـےدانستم حالا ڪہ رفتہ اے ديگر نمـےآیـے.
????????????


من عاشق تو بودم 
عاشق خورشید بودم
عاشق گرما 
من عاشق تو بودم 
عاشق تیرگی 
عاشق روز های تابستان
من عاشق تو بودم 
طولانی و زیاد 
روز ها پشت روز ها 
سالیانِ سال

دنیایِ من امن بود
احتیاطت برای چه بود؟
من عاشق تو بودم
هستم 
و 
ترسناک بود برایت 
دلم تنگ بود برایت 
و
می ترسیدی که نکند این ابر ها 
که نکند این چتر 
می ترسیدی که این در 
بسته بماند 

من عاشق تو بودم 
اما من
آدمی برفی
عاشق خورشید بودم
????

 

تصویر مرتبط


میدونی دلبر من یه کنج خلوت دلبرونه دارم وقتي داشتم درستش میکردم به این فکر میکردم که بلاخره یه روز میرسه که منو تو مال هم باشییم عصرهای خرداد یک فنجان چای لاهیجان چند پر بهارنارنج شیراز پناه ببریم به کنج خلوت دلبرونه مون از بوی اقاقی ها مست بشم،،، زل بزنی تو چشمام بگی دلبرم چشاتو قربون من دلم قنج میره واسهههه چنین روزی
. زماني كه ديگر "چِهره " من هم به يادت نيست.! روز ها ، ماه ها ، سال ها پشت سر هم ميگذرند و فقط خدا ميداند كه چه ميكني و زندگي ات چگونه است .! ازدواج كرده اي ، دوباره عاشق شده اي ، نميدانم .! اما تنها چيزي كه خوب ميدانم اين است كه ديگر حتي چهره من هم يادت نيست ، ذره اي از خاطرات مشتركمان را هم به خاطر نمي آوري، به ياد نداري آن چشماني را كه جز " تو " را نديد.! همهِ روز هايِ خوب را ساده فراموش كرده اي ! فقط.
*** _گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی ، باهاش میرفتی گذشته یا آینده ؟ + دستامو دور لیوانِ چای سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم ، گفتم : هیچکدوم ! _ گفت : دِ بگو دیگه ؟ یکیشونه انتخاب کن ! + گفتم : اگه ماشین زمان داشتم ، نه می‌رفتم گذشته نه می‌رفتم آینده ! _ گفت : پس چیکار می‌کردی دیوونه ؟ + گفتم : زمان رو همینجا متوقف می‌کردم وُ تا ابد به بهونه‌ی سرد شدنِ این فنجون چای همینجا پیش تو میموندم !
‍ ‌ تو نه عطرِ گندمِ شالیزار می دهی نه عطر نان داغ نه بویِ خاکِ باران خورده نه عطرِ یک فنجان قهوه‌ی داغ و نه عطرِ خشکیده برگ های پائیزی ! بویِ شکوفه های تازه سر در آورده از درختان را هم نمیدهی. تو عطرِ خودت را داری عطرِ لبخند ها وِ حرف هایت عطرِ مهربانی هایت عطرِ چشمانی که همیشه آرام است فکر کنم، روزی هم بیاید که مردم بجای خاکِ باران خورده و بهار و شکلات داغ بگویند: یک شهر همه دیوانه‌ی عطر لبخند های او شده است.
ســـلام! حال همه‌ی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست! راستی خبرت
امروز یک نفر برایم اشتباهی فرستاد: "کجایی ؟!" دلم هری فرو ریخت، مدت‌ها بود منتظر شنیدن همین یک کلمه بودم! چه فرقی می‌کند کجای دنیا نشسته باشی؟! مهم این است که یک نفر هست که کجا بودن تو برایش مهم است! شاید آن یک نفر رویش نشود بگوید دلم برایت تنگ شده و به جانم نق می‌زند بیا دیگر. و همه‌ی این حرف را خلاصه کند در "کجایی؟! " داشتم به همین چیزها فکر می‌کردم که دوباره برایم فرستاد: ببخشید اشتباه فرستادم!! برایش نوشتم: میدانم، من در ایستگاه اتوبوس، خیابان ولیعصر
گاهی دل آدم چقدر تنگ میشود چقدر بیهوده میگیرد چقدر از انسان بودن خودمان دلگیر میشویم آدمهایی را در خیابان می بینیم که مرگ برایشان لذت بخش است آدمهایی که فقط این زندگی یا این زنده بودن را تحمل می کنند خودشان و زندگیشان را پشت فضای مجازی لبخند مجازی حال مجازی و یک دنیای مجازی قایم کرده اند آدمهایی که هرکدام یک دلیل برای ادامه این زندگی بیاوری مسخره ات می کنند اما خودشان هم به ادامه زندگی محکومند یعنی همه ما محکومیم و باید ادامه بدهیم و گاهی چقدر دل آدم تنگ
مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت، مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف است و توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه؟ مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مدام با خودمان خانه ی هشت و نه را تکرار کنیم و برای کفتر های خانه ی عمه نزهت دانه بپاشیم. مهم نبود که نمی توانستیم مژه هایمان را از چشم هایمان بیرون بیاوریم و

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

arian45dew Web سایت ارتباطات سفر و گشت و گذار دکتر غزل دانلود فایل های کمیاب ماهان مدیکال